
سال ها پيش از اين
زير يک سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يک کمي خاک بودم همين
يک کمي خاک که دعا يش
پر زدن از سوي پرد ه ي اسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله ي کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا زد
يک شب آخر دعايش اثر کرد
يک فرشته تمام زمين را خبر کرد
و خدا تکه اي خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک تو دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
راستي من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم؟! ....

زمين دلتنگ و مهدى بيقرار است
فلك شيدا، پريشان روزگار است
دلا ، آديـــــــنه شد ، دلبر نيـــــامد
غـــروب انتـــظارم سرنــــــــيامد
همه دلــــــها پر از آه و غم و درد
همه آلالهها پـــــــــــژمرده و زرد
نفسها خـــسته و در دل خموشـند
فغانها بى صدا و پرخروشــــــــند
نه رنگى ازعدالت، نى صداقت
در و ديوار دارد نقش ظــــــلمت
شده پرپر گـــــــــل مهر و محـبّت
همــه دلـــــــها شده سرشار نفرت
شده شام يتيمان، نالــــــه و اشــك
برد هركــس به كاخ ديگرى رشك
شده پژمـــــــرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در كوى گـــــلزار
نشسته ديو بر دلـــــــــــهاى خفته
همه جا بذر نومــــــــــــيدى شكفته
زده زنـــــــــــگارها آئين و مذهب
دمى، رويى ز سرور نيست يا رب
به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلــــــــــــــهاى دربند
اگر نرگس ز هجرت زار زار است
شقايق تا قيامت دغـــــــــدار است

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهی دیدار هر کسی به قیامت
لیلهی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهی گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بود که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
گل نكند جلوه در جوار محمد
رونق گل مىبرد، عذار محمد
گل شود افسرده از خزان وليكن
نيست خزان از پى بهار محمد
سايه ندارد ولى تمام خلايق
سايه نشينند در جوار محمد
سايه ندارد ولى به عالم امكان
سايه فكنده است، اقتدار محمد
سايه نمىماند از فروغ جمالش
هاله نور است در كنار محمد
شمس رخش همجوار زلف سيه فام
آيت و الليل و النهار محمد
تا كه بماند اثر ز نكهت مويش
خاك حسين است يادگار محمد
تربتخوشبوى كربلاى معلاست
يك اثر از موى مُشكبار محمد
رايت فتحش به اهتزاز درآمد
دست خدا بود چون كه يار محمد
من چه بگويم به مدح و ثنايش
بس بودش مدح كردگار محمد
می تراود از نسیم عشق اسرار شرف
می نوازد گوشها را لطف اظهار شرف
بعد از آن بی رونقی های بساط معرفت
حالیا بالا گرفته کار بازار شرف
ظلمت ممتد حیات از دیده ها دزدیده بود
چشم عالم روشن است اینک ز دیدار شرف
جهل گاهی عقل را از صحنه بیرون می کند
کار عقل آنگاه خواهد گشت انکار شرف
زنده در گور جهالت می کند آیات را
تا کجا از ظلم خواهد رفت ادبار شرف

